|
دولت آباد برخوار بلوار طالقاني خيابان سجاد خيابان شهيد محمد مهدي داوري تلفن 5810440-0312
|
|
|
|
||||
|
حکایت اول: شهسواري به دوستش گفت: بيا به كوهي كه خدا آنجا زندگي مي كند برويم. ميخواهم ثابت كنم كه او فقط بلد است به ما دستور بدهد، و هيچ كاري براي خلاص كردن ما از زير بار مشقات نمي كند. ديگري گفت: موافقم .اما من براي ثابت كردن ايمانم مي آيم. وقتي به قله رسيد ند ،شب شده بود. در تاريكي صدايي شنيدند: سنگهاي اطرافتان را بار اسبانتان كنيد و آنها را پايين ببريد شهسوار اولي گفت:مي بيني؟ بعداز چنين صعودي، از ما مي خواهد كه بار سنگين تري را حمل كنيم. محال است كه اطاعت كنم! ديگري به دستور عمل كرد. وقتي به دامنه كوه رسيد، هنگام طلوع بود و انوار خورشيد، سنگهايي را كه شهسوار مومن با خود آورده بود، روشن كرد. آنها خالص ترين الماس ها بودند ... مرشد مي گويد: تصميمات خدا مرموزند، اما همواره به نفع ما هستند. لطفاً ادامه مطلب را مشاهده فرماييد
+
نوشته شده در جمعه چهاردهم خرداد 1389ساعت 21:5 توسط محمد داوري
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
رحمت خداوند مردي از بندگان خدا صبح زود بيدار شد تا نماز صبح را در مسجد بجاي آورد. او لباس پوشيد ، وضو ساخت و راهي مسجد شد. در راهِ مسجد به يكباره نقش بر زمين شد و لباس هايش كثيف گَشت. برخاست خود را تميز نمود و به خانه باز گشت. در خانه، لباس هايش را تعويض كرد خود را پاك كرده و دوباره راهي مسجد شد. در راه مسجد براي بار دوم در همان مكان قبلي زمين خورد و دومرتبه به خانه برگشته خود را پاك نمود و دوباره رهسپار مسجد شد. لطفاً ادامه مطلب را مشاهده فرماييد
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اردیبهشت 1389ساعت 19:39 توسط محمد داوري
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
يک زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود . چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود، تصميم گرفت براي گذراندن وقت کتابي خريداري کند. او يک بسته بيسکويت نيز خريد. او بر روي يک صندلي دستهدار نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد. در کنار او يک بسته بيسکويت بود و مردي در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه ميخواند. وقتي که او نخستين بيسکويت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم يک بيسکويت برداشت و خورد. او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت. لطفاً ادامه مطلب را مشاهده فرماييد
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام فروردین 1389ساعت 12:18 توسط محمد داوري
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
آوردهاند كه شيخ جنيد بغدادي به عزم سير از شهر بغداد بيرون رفت و مريدان از عقب او. شيخ احوال بهلول را پرسيد. گفتند او مردي ديوانه است. گفت او را طلب كنيد كه مرا با او كار است. پس تفحص كردند و او را در صحرايي يافتند. شيخ پيش او رفت و در مقام حيرت مانده سلام كرد. بهلول جواب سلام او را داده پرسيد كيستي؟ عرض كرد منم شيخ جنيد بغدادي. فرمود تويي شيخ بغداد كه مردم را ارشاد ميكني؟ عرض كرد آري. بهلول فرمود طعام چگونه ميخوري؟ عرض كرد اول بسما... ميگويم و از پيش خود ميخورم و لقمه كوچك برميدارم، به طرف راست دهان ميگذارم و آهسته ميجوم و به ديگران نظر نميكنم و در موقع خوردن از ياد حق غافل نميشوم و هر لقمه كه ميخورم بسما... ميگويم و در اول و آخر دست ميشويم. لطفاً ادامه مطلب را مشاهده فرماييد
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم فروردین 1389ساعت 10:51 توسط محمد داوري
|
|
|||||
|
|||||